پيرهن چاك و غزل خوان و صراحي در دست
نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان
نيمه شب دوش به بالين من آمد نشست
سر فرا گوش من آورد و به آواز حزين
گفت كاي عاشق ديرينه من خوابت هست؟
عاشقي را كه چنين باده شبگير دهند
كافر عشق بود گر نشود باده پرست
.
.
.
.
.
خنده ي جام مي و زلف گره گير نگار
اي بسا توبه كه چون توبه حافظ بشكست